چهارمین سفر به شمال تو سال 94
سلام بهانه ی قشنگ شاد بودن من و بابایی؛
نیکا جونم روز سه شنبه بود، بابا یهویی غافلگیرمون کرد و گفت که عمو محمود تو انزلی ویلا گرفته، به همراه عمه جون و محدثه جون رفتن شمال و ما هم فردا میریم.من و تو خیلی ذوق کردیم و شما همش میگفتی بلیم دیا پیش محدثه.
درسته مدت سفرمون کم بود ولی خیلی خوب بودو خوش گذشت.
قربونه ژسه قشنگت
یوقت گردنت درد نگیره عزیزم

ما 4شنبه 94/5/25ساعت 3بعداظهر حرکت کردیم
مامانی تا بابایی بیاد یزله لالندگی کنم

بابایی منم می خوام نماز بخونم

صندلی عقب جایگاه شما بود برای خودت قشنگ بازی میکردی
تازه بهت میگفتم بیا جلو پیش مامان، نمیومدی

اینجا هم نزدیکه رشته از ماشین پیاده شدیم یه هوایی بخوریم
هر چی بهت میگفتم نیکا بشین ازت عکس بگیرم خودت لوس کرده بودی و صورت خوشملت به شیشه می چسبوندی من و بابایی هم بهت میخندیدیم

از گاوا میتسم
ترس نداره که عشقم
با اینکه میترسیدی باهاشون بای بای کردی

ساعت 9/5شب تا رسیدیم عمو و عمه و محدثه جلو ویلا منتظرمون بودن
چون موقع شام بود سریع رفتیم رستوران برای شام

محدثه جون بیا کتاب بخونیم

واااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه صبح قشنگی
آخه دیشب که رسیدیم همه جا تاریک بود این قشنگیارو ندیده بودم که
خیلی خیلی زیباست

محدثه جون صبحونه تو این هوا چه می چسبه

حالا قرش بده

بعد از صبحونه رفتیم دریا و شما با محدثه کلی شن بازی کردی
نگران نباشید الان میریزمتون تو کامیونم

خوب ابل بیل برمیدارم

بعد ماسه هارو خالی میکنم تو کامیونم

بابایی برو برام بیل بخر
محدثه بیلش می خواد

بابایی دست درد نکنه
خیلی خوشگله رنگشم به کامیونم میاد


بابایی چی می خوای برامون درست کنی؟

این قمقمرو قبل اینکه بیایم شمال برات خریدم و شما همش دست بود

بیا دیا بگیلش بلا تو

- عاشق این عکس یهوییت شدم
- به قول خودت رو قلمدوش بابایی به چی فکر میکنی؟

اینم چند تا عکس تو محوطه ویلا
دالیییییییییییییییییییییییییییییی

تو ویلامون خیلی ازین مجسمه ها بود که شما ازشون میترسیدی
نزاشتی ازت عکس بگیرم
نه بابایی نمی خوام میتسم

مامانی جوجورو ببین چه قشنگه وایسا ازت عکس بگیرم

باشه مامان نمیگیرم چرا اخم میکنی

فرار نکن گلم گفتم که نمیگیرم

مامان بسه دیگهههههههههههههههههههههههههه

دخترم نترس سطل آشغاله

بعداظهر هم رفتیم به مرکز خرید
آخ جون می خوام بلم خلید

اینجا جلو در مرکز خریده شما بعد از ابنکه سوار شدی کلی گریه کردی که بازم می خوام سوار شم
موقع برگشت با اینکه بارون اومده بود و خیس شده بود بابایی بیچاره بازم سوارت کرد

اینجا هم گرسنت شده بود حسابی عصبانی شده بودی
ذرت مکزیکی تند تند می خوردی

اینجا هم صبح روز دومه که حسابی بارون میومد و هوا هم خیلی سرد شده بود شما هم گیر داده بودی می خوام بولون صبونه بخولم
نیکا جون اگه صبونت بخولی چترم بهت میدم
باسه محدثه جون

دست درد نکنه محدثه
چه چتر قشنگی دالی
مبارکت باسه

محدثه جون مثل اینکه هوا خیلی سرده بریم رستولان ناهال بخولیم

دورت

مامان جون من که حسابی پوشوندمت
یخ کردی؟

بابایی بخور نوشیجونت

ما روز جمعه بعد از ناهار حرکت کردیم و از راه فومن برگشتیم که کلوچه هم بخریم
کلوچه چون داغ بودن این جوری چیدمش خنک بشه
شما هم تا نزدیک قزوین خیلی نازخوابیدی

بعد از چند ساعت خوابیدن حسابی شنگول شدم

دختر عزیزم ایشالا همیشه به سفر و خوش و سلامت باشی
دوست دارم...


چهارمین سفر به شمال تو سال 94
